راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

ماجراهاي بامزه اي از راميلا

  اين روزها راميلا جونم خيلي خيلي بامزه صحبت ميكنه قربونت برم خيلي خيلي ناز شدي و خيلي خيلي قشنگ صحبت مي كني خانم شدي ديگه وروجك كوچولوي مامان ، بعضي وقتها وقتي ميشينم فكر ميكنم ميگم كي بزرگ شدي يا چقدر زود بزرگ شدي، خيلي خوشحالم كه زود بزرگ شدي و خيلي خوشحالم از اينكه خداي مهربون يك فرشته ناز و باهوش رو بهم هديه كرده .  قربونش برم كارهاشو و حرفهاش خيلي خيلي جالب شده،  از حرفهايي كه ميزنه و تا اونجايي كه خاطرم است ميگه : من خوشگلم، عزيزمي، دخترمي، خوشگل شدم، عشقمي، آي آب يو، دوستت دارم، اين كلماتي است كه مرتب تكرار ميكنه يا با خودش حرف ميزنه بعضي وقتها هم ميبينم كه مياد و دور و و...
1 بهمن 1390

تولد بابا اتا

  يكي ديگه از مناسبتهاي كه در دي ماه وجود داشتو قبلاً راجبش صحبت كرده بودم ، 25/10/90 تولد همسر عزيزم بود كه گذشت و من نتونستم به خاطر گرفتاريهام بيامو خبر رو بدم و تو وبلاگ پست جديد بزارم .                عزيزم تولدت مبارك انشاءا... كه هزار ساله شي و در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي كنيم.   بابايي اتا جونم تولدت مبارك .                                 دوستت دارم&n...
28 دی 1390

تفريــــــــــح

  ميخوام براي فرشته كوچولوي نازم داستان هاي اين چند روزه رو تعريف كنم كه چه كارهايي انجام داديم و كجاها رفتيم . از اونجا شروع شد كه روز چهارشنبه عمو ميران و خاله لييلا برنامه چيدن كه برن آبادان سمت خونه عمو راميار اينا كه دور هم باشند و از اونجا هم برن هنديجان يكمي تاب بخورن و حال و هوايي عوض كنن بعد به ما خبر دادن كه بياين با ما بريمو دور هم باشيم ولي از اونجايي كه ماماني درس و كلاس داشتو نمي تونست بره گفتم كه نميشه بعد اونها هم كه رفتن، از اونجا هم همه اسرار كه بياينو كلاس جمعه ات رو نرو و ............... خلاصه من هم كه ديدم تو و بابايي حسابي گناه داريدو خسته شديد دلم براتون سوختو گفتم باشه ما هم بريم سمت بچه ها به خاطر...
26 دی 1390

شیرین کاریهای رامیلا خانم

  این روزها خیلی وقت نمیکنم بیام سر بزنم به وبلاگ دخملمو به شما دوستان گلم که همیشه به ما لطف دارید و ما رو خجالت میدید .   امروز اینجا یک بارون خیلی خیلی قشنگی داره میاد که بعضی وقتها نم نم می زنه و بعضی وقتها هم کمی شدت میگره شدید تر میشه آسمون خیلی خیلی قشنگ شده، دلم هم تو این هوا میگیره و هم دلم میخواد برم زیر بارون قدم بزنم، از اینها بگذریم یکمی از دخملم بگم که این روزها خیلی خیلی بازیگوش و شیطونو شیرین زبون شده قربونش برم مثل ضبط سوت عمل میکنه سر چند ثانیه حرفها رو گوش میده چند دقیقه بعد تکرار میکنه . آنا بعضی وقتها به همسرش که بابای بنده باشند میگه مهندس، چند روز پیش که از سر کا...
21 دی 1390

ماجراهای وروجک ما

  جاتون خالی دیروز که تولد 22 ماهگی رامیلا بود خیلی خوش گذشت البته بیشتر به رامیلا چون از صبح که ما بیدار شدیم تا ساعت 3 صبح روز بعد فقط فقط دویدیم، اول از همه بعد از کار رفتیم دنبال رامیلا بعد از اون هم رفتیم خونه که دیگه حدودای ساعت 6 بعد از ظهر بود، بعد چون من یک مقدار خرید داشتم تصمیم گرفته بودم که با آنا بریم خرید که چون دیر وقت بود نشد بعد از رسیدن به خونه همسرم گفت آماده شو که بریم برای خریدایی که داری و ما هم آماده شدیم راهی یعنی فکر کنم زمانی نبرد که رامیلا رو نبرده برگردوندیم سمت خونه آنااینا، ما هم رفتیم سمت شهر برای خرید که به کارهامون برسیم نمی دونید که من چقدر خسته بودم یعنی طوری شده که ...
14 دی 1390

تولد 1 سال و 10 ماهگی رامیلا

    یکی از مناسبتهای مهمی که گفته بودم امروز است که تولد رامیلا جونه .     قربونت برم مامانی انشاءا... هزار ساله شی .   امروز بر خلاف تمام روزها پرنسس کوچولوی نازم بدون بهانه گیری چشمهای نازش رو باز کرد و نگاهی به مامان ساناز کرد و لبخند زد بعد من هم لباساشو تنش کردم و بوسیدمش بعد هم راهی خونه آنا اینا شدیم که وروجک کوچولو رو بزاریم اونجا بریم سرکار . بعد از ظهر هم اگه خدا خواست میرم برای دخملکم یه چیزی میخرمو یه جشن کوچولویی میگیریم .    رامیلا جونم تولدت ٢٢ ماهگیت مبارک عزیزکم .     ...
13 دی 1390

داستانهای رامیلا

  خیلی دلم برای همه دوستان و برای وبلاگ دخترم تنگ شده بود، امروز یکمی فرصت پیدا کردم که یک سری به وبلاگ بزنم و یکمی از ماجراهای خودمون بنویسم . دیروز صبح مورخ 11/10/90 کلاس داشتم از اداره مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم کلاس و برگشتم باز به اداره بعد از تایم اداری باز هم کلاس داشتم که مجبور شدم باز برم سر کلاس و این موضوع تمام برنامه هامو بهم ریخت   چون رامیلا رو قرار بود ببریم دکتر پوست که صبح که کلاس رفتم معلوم شد که بعد از ظهر هم کلاس داریم، به خاطر این مورد زنگ زدم به همسرم که گفت مادرش شب قبل رسیده و خونه برادر شوهرم است و من هم که حسابی برنامه ام قاطی پاتی شده بود این مورد هم اضافه اش شد حالا این مورد هیچی، به ه...
13 دی 1390

مناسبت های دی ماه

  یک خبر خوب چند روز دیگه یعنی 13/10/90 یه روز مهم برای ما است، تقریباً 2 روز بعدش هم یه مناسبت دیگه ای وجود داره بعد از اون هم دقیقاً 10 روز بعد از تاریخ آخر یعنی 15/10/90 باز هم یه مناسبت مهم وجود داره. این ماه برای ما خیلی خیلی مهم و قشنگه دوستان گلم شما می تونید حدس بزنید که این روزها چه مناسبتی دارن یا خودم بگم ............. ...
10 دی 1390

کریسمس

                                             کریسمس بر تمام هموطنان از جمله ارامنه و مسیحیان مبارک (( یک مطلب جالب در خصوص کریسمس خوندم که خالی از لطف نیست که شما هم بخونید )) کریسمس (Christmas) یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامی‌داشت زادروز حضرت مسیح برگزار می‌شود. کریس...
6 دی 1390